Ghazal 204

April 14, 1999
غزل ۲۰۴
Happy days were when your hand was by my side,
Signs of your love, my features beautified.
یاد باد آن کـه نـهانـت نـظری با ما بود
رقـم مـهر تو بر چـهره ما پیدا بود
Happy days were when your words crucified,
Then my soul resurrected, upward glide.
یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می‌کشت
مـعـجز عیسویت در لـب شـکرخا بود
Happy days were when the wine, we glorified,
God was with me while by my side was my bride.
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انـس
جز مـن و یار نـبودیم و خدا با ما بود
Happy days were when your candle was my guide,
And my heart, like a moth, your flames would ride.
یاد باد آن که رخت شمع طرب می‌افروخـت
وین دل سوخـتـه پروانـه ناپروا بود
Happy days were when amidst knowledge and pride
The drunken laughter was dignified.
یاد باد آن که در آن بزمگـه خـلـق و ادب
آن کـه او خنده مستانه زدی صـهـبا بود
Happy days were when we drank from the cup in our stride,
And told tales of the things that we tried.
یاد باد آن کـه چو یاقوت قدح خـنده زدی
در میان مـن و لـعـل تو حـکایت‌ها بود
Happy days were when Beloved would decide,
On the sun and moon, in service, relied.
یاد باد آن که نگارم چو کـمر بربـسـتی
در رکابـش مـه نو پیک جـهان پیما بود
Happy days in the tavern I would abide
Saw the things that from the temple would hide.
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مسـت
وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
Happy days were when your signal verified;
Made the crooked straight, Hafiz, narrow, wide.
یاد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راست
نـظـم هر گوهر ناسفته که حافـظ را بود